خرد می شوی...

بی آنکه حتی کسی از صدای خرد شدنت

سر را به عقب بازگرداند...

 

و من شکستم...

زیر آوار نگاهی که روزی چشمان منتظرم را به نگریستن وا داشته بود

اما کسی نشنید...

راستی که چه تمنای محالی دارم...

که در این عصر پر از شور و صدا

کس صدای شکن این دل پر خون مرا

گوش جان بسپارد...

 

چه تمنای محالی دارم...

 


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 11:8 موضوع | لینک ثابت