خرد می شوی...
بی آنکه حتی کسی از صدای خرد شدنت
سر را به عقب بازگرداند...
و من شکستم...
زیر آوار نگاهی که روزی چشمان منتظرم را به نگریستن وا داشته بود
اما کسی نشنید...
راستی که چه تمنای محالی دارم...
که در این عصر پر از شور و صدا
کس صدای شکن این دل پر خون مرا
گوش جان بسپارد...
چه تمنای محالی دارم...
نوشته شده توسط عبد عاصی در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 11:8 موضوع | لینک ثابت
سلام
بعد مدتها دوباره کلیدهای کیبورد انگشتامو رو خودشون حس کردن... چه بی وفا انگشتانی...
نمی دونم چه جوری از همگی عذرخواهی کنم بابت تاخیر طولانی مدتم!!
شاید اگه شرح بدم علت تاخیرامو کمی هم به نبودنم حق بدید!
دوران پر دغدغه ای رو پشت سر گذاشتم از طرفی ورود به یه محیط جدید که همون دانشگاه باشه و از طرف دیگه مسائلی حاشیه ای... بگذریم!
امیدوارم نبودنم من باب بی معرفتی تلقی نشه! خداشاهده همیشه و همه جا به یاد باوفاهایی مثل شماها هستم!... راست وحسینی!
چی بگم دیگه...سال ۸۷ قرار بود سال خوبی باشه اما ...هرچی که خدا بخواد خوبه اما برای من یه سال پر از استرس و دغدغه بود...
ایشالا که سال ۸۸ با اصلاح الگوهای مصرفمون(
)بهترینها رو برای خودمون رقم بزنیم!
سالی پر از نشاط به دور از استرس برای همگی آرزومندم!
سلامت و موید باشید!
در پناه خدا!
نوشته شده توسط عبد عاصی در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 11:40 موضوع | لینک ثابت
عاقبت روزی نگاهم می کنی....
عاقبت چشم ترم زلف نگاهت را پریشان می کند
عاقبت سوز دلم منت ز چشم بیقرارت می کشد
عاقبت زرد رخم دل را ز رسوایی هراسان می کند
عاقبت این "عاقبت" کاری به دستم می دهد...
پ.ن:
... خواستم مثلا یه شب زود بخوابم... ۱۰:۳۰ خوابیدم اما راس ۱۲:۲۷ از خواب پریدم...
هرکاری کردم خوابم نبرد.... دوباره هوای نوشتن به سرم زد...
و اینجوری شد که راس ساعت ۱:۵۳ بامداد این نوشته با نور موبایل بر روی صفحات دفترم حک شد....!!!
نوشته شده توسط عبد عاصی در دوشنبه چهارم آذر 1387 ساعت 18:50 موضوع | لینک ثابت
من امشب دردمند و پر ز سوزم
تو امشب درد من از بر دوا کن
من امشب مستم از هجران رویت
تو امشب عهد خود با من وفا کن
من امشب تا به صبح غم را به دوشم
تو امشب جان من از غم رها کن
من امشب از رهم گم گشته ام تو
تو امشب بر دلم نوری عطا کن
...!
نوشته شده توسط عبد عاصی در پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت 12:51 موضوع | لینک ثابت
الهي و ربي من لي غيرک!
مي خوام ايندفعه يه پست متفاوت بنويسم يه پستي که ايندفعه مورد خطابم محبوبم نيست و آدمان...مي خوام از آدما شکايت کنم پيش محبوبم...
ميخوام از هياهوي شهر بگو و از غيرت و مرامي که ديگه کم پيدا شدن...
از دزدي تو روز روشن....از کسايي که چنان زر و زيور دنيا و پول مدهوششون کرده که نه تنها چشم دلشون که چشم جسمشون رو هم بسته....
کو اون همه مردي که دم از غيرت مي زنن؟
چند روز پيش شد مجبور شدم براي رفتن به دانشگاه سوار تاکسي بشم.... و بدتر اينکه مجبور شده عقب وکنار مردي بشينم.... به خدا نمي دونم به بعضي مردا چي بايد گفت....چنان باز نشسته بودن که هرچي من خودمو جمع و جور کردم تا جاييکه نزديک بود واقعا از پنجره برم بيرون به روي خودشون نمي اوردن ....!!!!!!
حرمت ها خيلي وقته ديگه ريشه اش تو جامعه مون خشکيده....
مگه هر وقت اسم دزدي مياد آدم بايد تصوير چند تا مرد تو ذهنش بياد که سياهپوشن و نقاب زدن؟ نه به خدا...
اينقدر آدما هستن که علنا دارن تو روز دزدي مي کنن و خيلي از آدمها هم هستند که مثل هميشه اينقدر بي جربزه اند که نمي ايستن حقشونو بگيرن...
وقتي تاکسي دار به خاطر ترافيک امروزي شهر قدري به کرايه اش اضافه مي کنه و مسافرها هم بدون چون و چرا کرايه رو پرداخت مي کنن و پياده ميشن خب معلومه که تاکسي دار مي تونه بي واهمه اين کارو بکنه....
خداوکيلي چندنفرتون تا حالا جلوي اين آدما ايستاديد
چرا اجازه مي ديم هر کس هرکاري دلش مي خواد بکنه؟
چرا تاوان چيزي که مسببش کسان ديگه اند رو ما بايد پرداخت کنيم؟
در مورد تاکسي ها اينقدر خودم به شخصه موارد ديدم که واقعا از بيانش اعصابم بهم مي ريزه....
نمونه اش روزي بود که براي سوار شدن تاکسي همگي توي يه صف ايستاده بودن و نوبت ما که شد نشستيم همزمان با لحظه اي که آخرين مسافر(که مرد جواني بود!) هم قصد ورود به ماشين رو داشت خانم مسني از راه رسيد و به راننده گفت آقا مستقيم ميري؟ بلافاصله مرد جوان به پيرزن پرخاش کرد و مانع سوار شدن او شد و اظهار کرد که ما خيلي وقت است در صف منتظر ماشين هستيم و نمي شه شما که تازه تشريف آورديد همين جوري سوار بشيد.....؟؟؟ غافل از اينکه بدونه پيرزن فقط به خاطر طي مسير چند ايستگاه که پاهايش ياريش نمي کرد قصد سوار شدن داشت....
آخه کجاي اين انصافه؟ کجاي اين بوي مردونگي و غيرت ميده؟
من نمي خوام مردا رو بد جلوه بدم و خانمها رو ارجحيت بدم نه.... اينقدر از همجنس هاي خودم هم ديدم که نخوام اين کارو بکنم....
دخترکاني که حاضرن به خاطر ذره اي جلب توجه . مطرح شدن تو جامعه حيا و عفت خودشونو ببرن زير سوال خودشون رو جوري درست کنن که زيبايي دخترانه شان در زير آن همه مواد شيميايي پنهان بشه...
درد من اينه که گشت ارشاد داريم مثلا...
آخه آدم از گشت ارشاد هم باید بکشه.... یه روز که از کنارشون داشتم رد می شدم به دختری گیر داده بودن که تنها مشکلش شاید کمی و فقط کمی کوتاه بودن مانتوش بود! نه مانتوش تنگ بود و نه مثل دیگر دخترکان خود را نقاشی کرده بود! خیلی خیلی ساده... حین اینکه با این دختر مشغول صحبت بودند چند متر اونورتر دخترکی راه می رفت که تمام چشمها رو به خودش مشغول کرده بود....اما دریغ از یک واکنش از طرف این مسئولین زحمت کش! یا مثلا ساعت ۱۲:۳۰ شب ماشین عروسی دور میدون کاج به چرخش در اومده بود و میهمانان نیز به تبع اون می چرخیدند و می چرخیدند و ... و باز هم دخترکی تا کمر از شیشه ماشین خود را به بیرون رسانیده و شال نازکی که احیانا چون ایران است بر سر داشت روی شانه هایش افتاد بی آنکه اقدامی برای دوباره سر کردن آن بکند شروع به انجام حرکاتی موزون با آنگهای ماشینهای میهمانان کرد.... اونوقت الان گشت ارشاد کجاست؟ انتهای خیابون کاج که منتهی میشه به بزرگراه یادگار امام!!!! چندین کیلومتر اونطرف تر !
ای خدااا....شایدم توقع من زیادیه! و باید چشمام به دیدن این چیزا عادت کنه! اینکه ببینم یه خانم میانسال که داره رانندگی می کنه کم کم روسریش می افته و هیچگونه اقدامی نمی کنه... وبراش عادی شده که اگه روسری سرش نباشه کسی چیزی بهش نمی گه...
اینجا ایران است....جمهوری اسلامی ایران......!!!!!!!!!!!
نمی دونم چرا اصلا این مطالب رو آوردم تو وبلاگم...می دونم هیچ سنخیتی با حال و هوای وبلاگم نداشت اما واقعا مستاصل موندم باید چی کار کرد.....
به هر حال ببخشید اگه سرتونو درد آوردم...ذلم خیلی از این آدما گرفته...خیلی....
دعا بفرمایید
یا حسین
نوشته شده توسط عبد عاصی در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ساعت 10:5 موضوع | لینک ثابت
آمد رمضان و مقدمش بوسيدم
در رهگذرش طبق طبق گل چيدم
من با چه زبان شكر بگويم كه به چشم
يكبار دگر ماه خدا را ديدم!!!
روزه داران!
التماس دعا
نوشته شده توسط عبد عاصی در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت 0:42 موضوع | لینک ثابت
اللهم ارزقني شفاعه الحسين يوم الورود...

يا كاشف الكرب عن وجه الحسين
اكشف كربي بحق اخيك الحسين...

و اما عشق...

نوشته شده توسط عبد عاصی در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 0:4 موضوع | لینک ثابت
الهی به امید تو
سلام!
اول از همه یه عذرخواهی به همگی بدهکارم بابت تاخیر در به روز کردن وبلاگ!
تو این مدت که آپ نمی کردم خیلی خیلی حرف داشتم برای نوشتن اما هم کنکور داشتم و هم اثاث کشی! چندین بار هم نوشتم اما همه رو پاک کردم!!!
بگذریم!
برای جبران چندتا عیدی براتون دارم!
تک تک این عکس ها رو خودم گرفتم.... تقریبا از تاریخ تولیدش یه یکسال و خورده ای می گذره.... جریاناتش باشه برای پست بعدی ان شاالله
امیدوارم که مورد رضایت واقع بشن!
بیش از هر وقت دیگه ای محتاج دعای خیرتونم!
التماس دعا
یا علی




...!
هر چقدر از دیدن این عکس ها لذت بردین برای من سراپا تقصیر دعا کنید!
نوشته شده توسط عبد عاصی در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 21:8 موضوع | لینک ثابت
مهربانم...
راضی ام به رضات...
.
.
.
...!!!
نوشته شده توسط عبد عاصی در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 18:23 موضوع | لینک ثابت
مهربونم!
الان كه دارم مي نويسيم رحمتت داره از اسمون خودشو مي زنه به پنجره....
اره خداي مهربونم....باران رحمتت رو ميگم....
بارون امروز در عين اينكه مثل هميشه از خود بيخودم كرد يه كم هم نگرانم كرد....
نمي دونم چرا تازگيها به خاطر هر چيز كوچيكي نگران ميشم...
از كوچيكيم هميشه از صداي رعدوبرق مي ترسيدم...هميشه فكر مي كردم از دست من عصباني هستي و داري دعوام مي كني....و اين هم مثل بقيه باور هام باهام رشد كرده و الان....با صداي رعدوبرق يه دلهره عجيب مياد تو دلم....
يه دلهره ناشناخته اما وقتي بعدش قطره هاي بارون گونه هامو تر ميكنه اروم ميشم....اصلا وقتي بارونو مي بينم و صداشو مي شنوم اروم اروم اروم ميشم...
خيلي وقت بود ننوشته بودم...دلم براي نوشتن تنگ شده بود گرچه اين روزها پرم از حرفهايي كه ذهنمو درگير خودش كرده و تنها تويي كه .... بگذريم
خداي من...
تموم نوشته هام پر شده از دلتنگي هام براي با تو بودن .....
اما كاش يادم باشه كه اوني كه دلتنگه تويي نه من....
اما ....
معبود من.....
امشب دل من هم تنگ با تو بودن است.....
رهايم مكن در اين شب هايي كه كابوس تنهايي دمي راحتم نمي گذارد
تنهايم مگذار در تنهايي هاي شبانه ام كه وحشت بي تو بودن خواب را از چشمانم مي ربايد
تقلايم را براي با تو بودن بي جواب نگذار...
مي دانم...مي دانم...
ادعايم بيش از اينهاست....
مرا در حسرت حلاوت با تو بودن رها مكن....
من ميخوام باشم....پس دستامو بگير....براي با تو بودن به خودت نياز دارم...
يا الله
نوشته شده توسط عبد عاصی در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 22:21 موضوع | لینک ثابت
الهي...
سرو خرامان دلم سربه فلك كشيده اسمان محبت توست...
افتاب را از ان دريغ مكن
نوشته شده توسط عبد عاصی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 17:0 موضوع | لینک ثابت

يه روز اقا دلامونو جلا ميده...
يه روز به ما برات كربلا ميده...
يه روز...
يه روز...
يه روز....
.
.
.
نوشته شده توسط عبد عاصی در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 19:52 موضوع | لینک ثابت
الهي به اميد تو نه به اميد خلق روزگار...
سلام مهربونم!
كاش مي دونستي چقدر اين روزا دلتنگتم!....اخ كه چقدر دلم براي ناز كردنات تنگ شده...براي وقتهايي كه باالتماس در خونه تو مي كوبم و مي كوبم و مي كوبم تا بالاخره درو باز كني.....
يادش بخير....
چه شبهايي رو با هم پشت سر گذاشتيم!!....چه جاده هاي ناهمواري رو با هم طي كرديم.....چقدر غر زدم اما تحملم كردي و فقط بهم ارامش دادي.......!
يادته اون شبيو كه داشتم از بالاي پرتگاه مي افتادم از پشت منو گرفتي و تو اغوش خودت جا دادي؟...چقدر اون شب ترسيده بودم....از ترس نفسم بالا نمي اومد... واي كه هيچ جايي امن تر از اغوش تو نيست!!!
اروم جونم!
كاش مي دونستي بي تو بودن براي من حكم مرگ رو داره.... كاش مي دونستي اگه دستامو از تو دستت بر ميدارم دليل بر دوست نداشنت نيست....كاش ميدونستي توي اين دنيا يه دلبر دارم اونم تويي... يه معشوق دارم تويي....يه سرور دارم اونم تويي......يه خــــــــــــــــدا دارم اونم مهربون خودم تويي.......
خيلي وقت بود كه ننوشته بودم....خوشم نمياد از اين سرگرميهاي دنيايي.... خوشم نمياد همش سرم به درس گرم بشه....مي دونم دارم براي خودت درس ميخونم اما..... بگذريم....
دارم روز شماري مي كنم اين هفته هم تموم بشه و زودتر شنبه برسه.....اخه مي خوام برم پابوس اقام...امام رئوفم.....چقدر دلم هواييه اون گنبد طلائيه.....
صحن انقلاب....سقاخونه....پرچم سبز....كبوترهاي حرم.....خادم ها....ايوون طلا....پنجره فولاد.....برات كربلا....نقاره چي....اذان....حرم....
نمي دونم تا اون روز هستم يا نه؟ اقا يهو نزنه زير دعوتش؟ يهو نگه روسياها نيان؟
قربون صفات برم از راه دوري اومدم ......جاي دوري نمي ره اگه منو نگاه كني....
....نه....از اول سال تا حالا دلمو خوش كردم به همين مشهدا....خدايا! توكه اينقدر رحيمي هواي ما رو داشته باش!
**********************
امروز حاجي ها از مدينه مي رن مكه....يادش بخير....مسجد شجره...غداي اتوبوس كه من لب نزدم! ....كعبه...لبيك...اللهم لبيك...لبيك....لبيك....لبيك..........!!!
گرد حرم دويده ام صفا و مروه ديده ام
براي من هيچ كجا كرب و بلا نمي شود...
هي خدا....خوب با دل ما بنده هاي ناسپاس بازي مي كني ها!!
*************************
پ.ن: ياران همدلم....
اگه خدا بخواد و اقا بطلبه ان شاالله شنبه شب عازم مشهد هستم...( يه لحظه اومدم بنويسم...كربلا.........!!!!! هي خدا......
)
خلاصه اينكه هر خوبي بدي ديديد به بزرگي خودتون حلال بفرماييد!! دعا كنيد برم و .......!!!!
اگه لايق باشم نائب الزياره همگي خواهم بود!
يا علي بن موسي الرضا!
نوشته شده توسط عبد عاصی در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 15:32 موضوع | لینک ثابت
-بنده ي من نماز شب بخوان.آن11 ركعت است.
-خدايا! من خسته ام نمي توانم نيمه شب يازده ركعت بخوانم.
-بنده ي من! دو ركعت نماز شفع و يك ركعت نماز وتر بخوان.
-خدايا!خسته ام برايم مشكل است نيمه شب بيدار شوم.
-بنده ي من قبل از خواب اين 3ركعت را بخوان.
- خدايا!3رکعت زياد است.
- بنده ي من فقط يك ركعت وتر بخوان.
-خدايا! امروز خيلي خسته شده ام. راه ديگري ندارد؟
-بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و بگو يا الله...
-خدايا! من در رختخواب هستم.اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد.
-بنده ي من! همان جا كه دراز كشيده اي تيمم كن و بگو يا الله...
-خدايا!هوا سرد است ونمي توانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم.
-بنده ي من! در دلت بگو يا الله... ما نماز شب برايت حساب مي كنيم.
بنده اعتنايي نمي كند و مي خوابد.
-ملائكه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است چيزي به نماز صبح نمانده.
او را بيدار كنيد دلم برايش تنگ شده .امشب با من حرف نزده است....
-خداوندا!دو بار اورا بيدار كرديم، اما او باز هم خوابيد.
-ملائكه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست.
-اي بنده! بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود. خورشيد از مشرق سر بر مي آورد، خداوند رويش را بر مي گرداند.
-ملائكه ي من! آيا من حق ندارم كه با اين بنده قهر كنم؟
......
نوشته شده توسط عبد عاصی در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 9:18 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

جامانده است چیزی جایی...
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد...نه موهای سیاه و
نه دندان های سفید....!!!
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY